ولی نشد برسد دست من به دامن تو نشد که بو کنمت ای بهار در تن تو! گرفت دست مرا هرکه ، بر زمینم زد بگیر دست مرا ، دست من به دامن تو به شاه بیت غزل های خواجه می مانست غزل ترانه ی چشمان مردافکن تو شکوه شرقی خورشید های ناپیدا نشد که نور بتابد به من ز روزن تو تو باغ روشن آوازهای پیوندی نشد که خوشه بچینم شبی ز خرمن تو غریبه چشم تو را جار می زند اما منم که گم شده ام در نگاه روشن تو غریب و گنگ به بن بست مرگ افتادم بیا! نیایی اگر خون من به گردن تو غروب بود و من و تو غریب ، وقت وداع صدای هق هق من بود و گری
برچسب:
نویسنده: آرشان نیکنام
تاريخ: شنبه
24 مرداد
1405 ساعت: 2:24